از دست وزبان که برآید
کز عهده شکرش به در آید
بعد از چهار روز برف مداوم، خورشید به شهر باز گشته است. شکرت خدا برای خورشید امروز، برای روزهایی که برف بارید وبَد خلق بودم، برای اینکه امروز شادم.
عنایتی سلام!
آخرین باری که برایم زنگ زدی ماه رمضان وبعد ازافطار بود.در یکی از خیابانهای شلوغ مشهد با همسرت معصومه قدم میزدی وشاید به اصرار او بود که زنگ زدی .چقدر خوشحال بودی عزیزم....چه متهورانه گفتی که هیچ تمایلی به صحبت با من نداشتی...میدانم برادرم
عنایتی امروز سر کار نرفته ام.هفته بعد از دخترانگی ماهوارم است,کم خون شده ام وبه شدت بی رمق وگیجم واز صبح تا الان که ساعت 11 به وقت کابل است گریه کرده ام. صحبت از دلتنگی وتنهایی نیست,خودت میدانی کج نارس تر ومغرور تراز آنی ام که بینی ام را مدام بالا بکشم, بنالم وپیش تو از چیزی گریه سر دهم.
صحبت این سرزمین است ومردمانش که این سنگلاخ را با تمام ویرانی ها ونابسامانی هایش دوست دارم.مردان نیمه وحشی وزنان همیشه خموشش را,زنانی که هیچ موجودیتی برای خود قایل نبوده اند وجزبه نسبت میزان رضایت مردان از خود, هویت نگرفته اند واحساس غرور نکرده اند.
عنایتی در این لحظه آغوش تو را کم دارم, برای مویه کردن... خنده دار است, در تمام سالهایی که با هم رشد کردیم وقد کشیدیم هرگز جدال نکردیم. چرا ؟ هرگز به من که یک سال بزگتر از تو بودم درشتی نکردی ودر بدترین شرایط ساعات ها جنگ های ایدٸولوژیکی سختی داشتیم, من به قول تو دلیل می آوردم وسفسطه میکردم وتو قاطعانه برهان های منطقی وتابت شده ات را وتا ساعاتی چون دو فیلسوف لجوج با هم گپ نمیزدیم.
برایت شعرهایم را میخواندم وتو بدعنق وسنجیده نقد میکردی
مشکلات زبانی داری فاطمه!
دوگانگی زبانی چرا؟
چرا مطالعه نمیکنی؟
و و و....
برادرم امروز برایت نامه نوشته ام تا بگویم هفته هاست که درمرگم. دیگر مادر دیکتاتورمان نیست که از دختر دیوانه اش دفاع کند وافغانستان مرا,فرخ جمال 28 ساله را 18 ساله کرده است. من همان آرتور گنترگراس درطبل حلبی شده ام. در خودم سرکوب شده ام. احساس آرامشم را از دست داده ام, نه اینکه از جنگ وانتحار ومرگ بترسم.هرگز! از مردم میترسم
از نادانی شان شدیدتر,ازکودکان بیشتر ,از غروب خورشید شدیدتر, که مردی به عمد پیش رویم بپیچد,نگاهم کند, زیپ شلوارش را پایین بکشد,با لذت الت تناسلیش را بکشد وادرار کند ومن از دیدن الت تناسلی مردی تا خانه تمام پوستم دانه دانه شود وتا صبح خوابم نبرد.
پایم را که از خانه بیرون میمانم در آزارم...همه چیز از وقتی شدت گرفت که از کلاس زبان انگلیسی بیرون آمدم وبه زمین فوتبال رسیدم. 7 یا 8 کودک 10 یا 12 ساله با گفتن جملات رکیک به طرفم امدند,کیفهای مکتب هنوز روی دوششان بود ومسخرگی میکردند..در یک لحظه دورم را گرفتند,حرفهای رکیک میزدند ومیخندیدند,هرچه خواستم از حلقه شان خودم را برهانم نشد.یکیشان به سمتم حمله کرد و دستش را به باسنم زد.خودم را به دیوار چسباندم که دیگریش یورش آورد...باور کن نمیتوانستم حتی فریاد بکشم... میدانی که هرگز ناسزا گفتن را یاد ندارم, نه به شوخی ونه جدی. تحقیر شدم,ناتوان شدم.
احساس امنیت درونی ام را از دست داده ام.زمین هرلحظه دهان باز میکند که ببلعدم,خورشید پوستم را میسوزاند, ازتمام کودکان میترسم.کودکانی که اگر شالت را روی سینه ات نینداخته باشی,فقط به همان بر آمدگی نگاه میکنند و تحریک شدنشان را میبینی.
به من بگو چه کنم؟ روان پزشک خوبی نمیشناسم که پیشش بروم وحتی اگر پیدا کنم میدانم پیش از آنکه حرفی بزنم اشک هایم جاری خواهد شد وجز آنکه ساعت ها بی صدا گریه کنم هیچ کلمه ای بر زبان نخواهم آورد...نمیدانم چگونه بنالم از مردمی که روا نیست نالیدن از آنها, ولی زندگی در کنارشان بحران های روحی وروانی عدیده ای برایم آورده است...چون مردی که هرچه معشوقش آزارش دهد باز نمیتواند از او متنفر باشد.هر روز تا به دفتر کارم وبعد از غروب که به خانه میرسم بیشتر از تعداد انگشتان دستم وپایم آزار میشوم...
وسکوت در برابر تمام این آزارها که آخرین وبهترین راه چاره است مرا کوچک وناتوان میکند,موجودیتم را وزنانگی ام را به چالش میکشاند,مرا افسرده وغمگین میکند,شکستنی وآسیب پذیرم میکند.
وسخت تر از آزار دیدن از این مردم شکایت از آنهاست ,تابخردانه است شکوه ازمردمی که در کنترل غرایز اولیه انسانی شان مانده اند. چگونه بنالم؟ مردانی که برای دقیقه ای تا به خانه رسیدن نمیتوانند ادرارشان را نگه دارند, آیا توانایی آن را دارند که با دیدن دختری نسبتا زیبا وپاکیزه شهوتشان را کنترل کنند, که آن هم از غرایز اولیه انسانی چون ادرار کردن است وبرایشان هیچ تفاوتی ندارد.
وتمام درد من از اینست که از چه بنالم؟ ظالمانه است نالیدن از این مردم وزندگی درکنارشان هم جز فرسایش تدریجی روح نیست.این درد بزرگتر از تمام جدلها ویاس های فلسفی مان است,بزرگتر از آنی که برایش چاره ای بیندیشم. ازآگاهیست,سکوت و یا مرا خواهد کشت یا به زندگی سرسخت ترم خواهد کرد.
هیچ کس چنین به کشتن خود بر نخواست که من به زندگی نشستم.
شاملو
مرد سني را ميشناسم
كه از شروع زمستان
تمام تعصبش را
در حلب زنگ زده اي
به آتش ميكشد
تا به هرات
دلگرمي دهد 11 اسفند
از كافي نت كه امدم بيرون سوار سه چرخه شدم..راننده شروع كرد به تند تند گپ زدن ومن نميفهميدم چه ميگويد شب شده بود ومن بايد زودتر ميرسيدم منزل عمويم..صدايم را بلند كردم وگفتم اقا من نميفهمم شما چه ميگوييد لطفا انقدر حرف نزنيد وزود مرا به درب ملك برسانيد من ديرم شده است...شروع كرد ناشيانه لهجه ام را تقليد كردن،عصباني شدم ،لطفا مرا پياه كنيد با يك موتر ديگر ميروم..گفت بايد كرايه ام را بدهيد،گفتم تا مرا به جايي كه مي خواهم نبريد كرايه اي به شما نميدهم...گفت ببخشيد داكتر صاحب بد اخلاق وبلند بلند خنديد..هنوز خوب ياد نداريد هراتي گپ بزنيد..
به درب ملك كه رسيدم صد افغاني دادم، گفت چقدراست؟ گفتم صد افغاني،با خنده همانطوري كه من كلمه افغاني را ادا ميكردم دانه دانه پولهايش را خارج ميكرد واز من ميپرسيد اين چند افغاني است؟هزارافغاني؟اين چند افغاني است؟پنجاه افغاني ودر جيبش ميگذاشت وبعدي را در مياورد،به هر بيست افغاني كه ميرسيد ميداد به من وميگفت چند افغاني ديگر مانده؟ متوجه شدم به قصد مبلغ اسكناس ها را نميپرسد...با بد اخلاقي پرسيدم در شب نميبينيد برار؟ كمي مكث كرد ديگر لبخند نزد وادايم را در نياورد..مه شب كوري دارم خوارگ. با بد خلقي گفتم وقتي شب كوري داريد چرا اين موقع شب مسافر سوار ميكنيد خيلي راحت ممكن است پول بيشتري از شما بگيرند يا كمترين ميزان را به شما بدهند..گفت خوارگ چهار اولاد داروم،مه كار ديگه نميتانوم وبه پايش اشاه كرد؟پاي راستش از زانو نبود...خشكم زد،تقريبا هنوز جوان بود شايد سي وشش هفت سال
ببخشش باشه خوارگ، مه هم يگ دخترگ داروم كه مثل شما مقبول گپ ميزنه به امي خاطرسوارتان كدوم... تمام طول راه فكر ميكردم، مردمم كار نميكنند تا زندگي كنند.جان ميكنند تا زنده بمانند،شب را روز وروز را شب ميكنند واين طبيعي ترين ونرمال ترين شكل زندگيست .جوانان به صنف دوازده نرسيده ازدواج ميكنند وكرامت زنان به تعداد فرزنداني است كه ميزايند...مردم از مرگ ميترسند وميل به زندگي هر چند به شكل مشقت باري در تعداد زياد فرزندان خودش را نشان ميدهد.
كودكان خصوصا در خانواده هاي فقير بي ارزش ترين چيزها هستند. زني گدا كودك ناز وزيباي سه چهار ساله اش را به چتل ترين شكل ممكن در كنارش در پياده رو مينشاند وبه او ياد ميدهد كه براي حقش از زندگي التماس كند،براي نان، براي لباس، براي نگاهي محبت اميز.
خدايا يك خانه بزرگ ميخواهم وآنقدر ثروت كه تمام كودكان يتيمم،كودكان بي خانمانم،كودكان خياباني ام،كودكاني كه تولدشان تصادفي بيش نبوده،كودكاني كه مادرشان نبودم تا خيالبافي كنم،برايشان نام بگذارم وبا وسواس مسير رشدشان را در جايي كه درست نميدانم كجاي وجود است دنبال كنم وبگويم كه كودكم دنيايي كه قرار است بيايي.
دنياي ما،دنياي ما خار داره/بيابوناش مار داره/هركي باهاش كارداره/دلش خبر دار داره/دنياي ما بزرگه/پر از شغال وگرگه.
تاگور گفت:هركودكي كه به دنيا مي ايد،برات اميديست راي نجات بشريت... كودكم دوستت دارم،عزيزم اين را پيش از امدنت ميگويم بدان دلبندم كه براي امدنت زيباترين فصل سال را انتخاب خواهم كرد.
سالي كه درختان بيش ترين بار را ميدهند سالي كه هلمند طغيان نميكند وكودكان در حواشي اش پا برهنه ميدوند.
سالي كه موهايم به بلند ترين حد ممكن رسيده باشد وزيباترين زن اين سرزمين باشم.
سالي كه تمام مردان عاشق باشند ودرحاشيه رود نماز بخواندد.
سالي كه قحطي در آن پبش بيني نشده باشد،باران هاي سيل آسا نبارد درآن.
سالي كه آنقدر خوب بتوانم برقصم، بچرخم روي پاشنه هايم كه سرم گيج نرود.
سالي كه ويار انار بگيرم وصادرات انار مختل شود سالي كه بادهاي صد وبيست روزه هم شاعر شده باشند.
سالي كه آنقدر عاشق باشم كه فرشتگان حسود شوند مرا.
سالي كه در آن هيچ گناهي مرتكب نشده باشم،نمازهاي صبحم قضا نشده باشد. سالي كه هيچ خط اخمي در پيشانيم نيفتاده باشد وزيباترين لبخند ها را زده باشم
كودكم دوستت دارم
مادر گریه کرده بود
دستش را روی چال گونه ام برد وخندید
˝به مرز رسیدی زنگ بزن˝
روسری ام را بستم
وغالمغال مردان وکودکان
انگار که هرگز مهم نبود
به هرچیزی که فکر کنی
خوگرفته ام مادر
به سرکهایی که هر روز شلوغ تر میشود
مردمانی که آرزوهای مشترک دارند
وسه چرخه هاشان درامد خوبی دارد
∆
یک هفته ای میشود که درختان گرده افشانی دارند
ومن مثل تمام مردم شهر خواب الوده ام
شب ها زود خوابم میبرد
بی انکه زحمت زیادی کشیده باشم
یا به کسی فکر کرده باشم
وپیشین روز وقتی که مردان از نماز دیگر باز میگردند
خرید های ساده ام را تمام کرده ام
و ˝ب˝ حرفهای اضافه بلاتکلیف را
از زندگی ام حذف کرده است
پشت تو دق که میشوم
در خانه شیر احمد میله میشود
ودخترانش به درحویلی میکوبند
∆
خوبم وتنها نگرانیم
پیدا کردن منقلی است برای زمستان
وزنان بی شوهری که خانه هاشان از شهر دور است
وکودکان چرکینشان
گداهای سرسختی هستند
دل ناگران نباش
از وقتی جیرجیرک میان گلدانها
مرا هوش میکند
نیمه شب تنها به توالت میروم
ودروازه را دوباره قفل میکنم
∆
کفشهای زهرا همیشه پشت دروازه است
وپاسپودتش روی طاق
هر عابر مشکوکی میتواند طالب باشد
وهستند مردانی که تهدیدشان
عقده های کوچکیست که در شهر میترقد
تو راست گفتی مادر
آخرین آغه این سرزمین
دختر کج نارس شماست
که موهایش را بست
جینش را پوشید
وایستاد
ا
خدایا چشمم را بیناتر کن
قلبم را مهربانتر
روحم را وسیعتر
صبرم در سختیها بیشتر
به نفيسه
نفس جان پيامت را خواندم. دلم برايتان پرميزد.هرچند دراينجا دلتنگي نوعي حس فانتزي است وخوي نازك نارنجي ها.زهرا جان ميگويد:" فاطمه درعين پاكيزگي بسيار تيتيش هستي" ونميدانم. نميدانم چرا احساس شرمندگي كردم. شايد براي اينكه تمام عاداتم را با خود به سرزمين خاكبادم آورده ام.توضيحش سخت است نفس.مثل اين مي ماند كه از سركي بگذري كه ده گدايگر گله به گله در پياده رو ناپاك نشسته باشند .بي دست، بي پا، آشفته وتهي دست وتو درعيني كه به آن سمفوني كركننده ومهيب بتهوون گوش ميدهي وآديداسي زيبا به پاداري، اندوهمند وشريف. بورژوا وروشنفكر بگذري ودر كاسه هركدامشان با تمام انسان دوستيت چيزي بيندازي وهم زمان شعري به ذهنت بيايد ودر گوشي ات يادداشت كني وشب ازغصه خوابت نبرد..
زيباست ولي اين تفاوت بسيار زننده است واگر هركدام از آن گدايگرها پشت نگاههاي منتظرشان، خشم ونفرتي پنهان داشته باشند كه حتي برايت قابل درك هم نباشد، حق دارند ومن اين را تجربه كرده ام نفس...از خودت بدت مي آيد.نميتواني با محيط گد شوي وتنها راه،راه رفتني است كه سفيد ميزند، به همان سرزمين دومي كه تو را اينگونه بيگانه پرورش داده .
پاييز نزديك است نفس وفرخ جمال مادر را مي خواهد.وقتي زنگ زدم صدايش لرزيد، صدايش پير شده. شايد من مقصرم...خدا مرا بكشد اگر پشت اين دخترك وحشي اش دق شده..
دلم پشت پدر جان وبروتهاي زبرش دق شده.وقتي كه خسته از كار مي آمدم ودرآغوش مهربانش گم شدن چقدر مرا بس بود .پدر با بروتهاي زبرش ميبوسيدم.مورمورم ميشد،غلغلكم مي آمد وچون آهوكي بي تاب ميرميدم.
از كار كه برميگردم،پيش از افطار، بي آنكه بخواهم، درسردترين جاي خانه پلكهايم بسته ميشود وخوابم ميبرد .زهرا ميگويد:"فاطمه تو زمستان را اينجا خوب تاب مي آوري چون طبع آهو داري، آهوكان زمستان ها روي برفها سرد خوابشان ميبرد وبرفهاي اطرافشان آب ميشود." پس نگرانم نباشيد...
نفس دارم به اينجا خو ميكنم.چون گياهي كه به گلدان جديدش.كودكان اين سرزمين را دوست دارم وزنانش را.كودكان بيت الامان شادوآزاد ومقبولند.ميدوندوسلام ميكنند.اسماء را ميبوسم، پشت خواهرش پنهان ميشود وبا موهايش بازي ميكند.ريكشاهاي اينجا بسيار حس خوبي به آدم ميدهد.در عين اينكه سوار يك وسيله نقليه هستي،حس خنك عبور نسيم ،سرحالت مي آورد.
نانهاي اينجا تنوري وبدون ضايعات وخوش طعم است .آب به اندازه كافي،گاهي كم ودرهردو صورت ارزشمند است.هرچند مردم فقيرند ولي زنان شلوارهاي سپيد ميپوشند ومردان يخن هاشان را خامك دوزي ميكنند.فقر ومشكلات اقتصادي وامنيتي وجاني طبيعي است ولي مردم براي خود خانه هايي با رنگهاي آبي وزرد وسرخ آجري ميسازند واز جاهايي كه خطر انتحاري است دور ميشوند.زنان گدايگر بيوه وبي سرپرست در شهر فراوان است. ولي همانها حتي پنجاپي هاي زيبا ميپوشند.هرچند پاره ومندرس ولي زرد،سرخ،ارغواني وسپيد.عزيزم زندگي اينجا سخت است ولي نازيبا نيست.هر روز در شهر كودكان جديدي متولد ميشود.دختراني عروس ميشوند ومرداني عاشق.انارهاي قندهاربه شهر رسيده وكشته زردالو چقدر مزه دار است اينجا.
واما اهميت زن بيشترازچيزي كه جنسيتش تعيين ميكند نيست. اگرهم هست حاشيه اي وفانتزي است.ازهيچ آزاري درامان نيستي.مگر آنكه فقط زن باشي ودر خانه باشي.
فاصله دروازه تخت صفر تا محل كارم جنگل وجوي واستخر است،صبح ها ميترسم نفس، حتي از سربازي كه هيچ گاه سرم را بلند كرده ونگاهش نكرده ام. پانزده دقيقه اي پياده روي دارد ووقتي صداي لخ لخ كفشي از پشت سرم مي ايد، بند دلم پاره ميشود.در بازار وشلوغي هاي سرك وقتي مرداني ژنده وكلان به سويم مي ايد از اينكه از كنارم رد شوند و دست بزنند،جانم ميلرزم .
اينها را گفتم براي اينكه بداني زندگي در بستري جريان دارد كه هم نامطمئن وتهديد ميتواند باشد،هم زيبا،آرامش بخش ورو به رشد.
نفس اينجا هم ميشود تكه اي از بهشت باشد اگر ...
پدر جان زنگ ميزند،صدايش سر حالم ميكند.ميگويم با سه تا از دخترهاي Iom خانه گرفته ايم وعمه جان تمام وسايل مورد نيازم را تامين كرده است.
ميگويد غذا بخور، به خودت برس واگر كم وكاستي داشتي از كساني كه به انها سپرده ام بگير. صدايم را قرص ميكنم وميخندم صدايم راميشنود، خيالش راحت ميشود وميبوسدم، ميخواهد كه صداي بوسه ام را روي گونه اش بشنود.حلقم خشك است وافطار نزديك، بي حوصله ام، لوس ميشوم براي پدر، ميبوسمش وآسوده مرا به خدا ميسپارد وميخواهد هر جا كه باشم شاد وموفق باشم.
خانه مان را دوست دارم.سويتي كوچك در امن ترين وپاكترين قسمتهاي هرات.زهرا ميگويد خوب شد امدي فاطمه ،واقعا خانه مان را روشن كردي، اطاقمان دوست داشتني ترشده.ازوقتي امدي ما هم پاكيزه تر شديم... وسه تامان ميخنديم.
گوشي ام هفت صبح صدايش در مي ايد.يك ربعي پهلو به پهلو ميشوم وكش وقوس ميروم. ميترسم اگر چشمهايم را باز كنم خواب شيرين پانزده دقيقه اي ام بپرد.آرام آرام چشمهايم را باز ميكنم. دست ورويم را ميشويم،پيراهن كتان آبي ام را ميپوشم وجين واسپورت. مقابل آينه مي ايستم وبا دقت سرمه ميكشم، موهايم را از كنار باز ميكنم، سه سال پيش بود كه پدر موهايم را نمره صفر زد. سرتراشيده ام را بوسيد وگفت:"حالي شدي دختر نوربند بابا"و چقدر موهايم بلند شده حالا ،مادر به تو قول ميدهم كه موهايم برسد به زير كتف هايم، مادر جان سخت گيرم.
خودم را در چادر رنگي كه در دومين روز ورودم از ملي سنترتهيه كردم ميپيچم وبيرون ميزنم .هرات شهريست مذهبي وتا چهار سال پيش هيچ زن بي برقعي درآن ديده نميشد.ميشود ساختار شكني كرد.ميتوان ازادانه وبا هر پوششي كه دل ميكشد سركار رفت
راه بروم،بدوم وخريد كنم ولي نه...از اينكه بد نگاهم كنند ووقتي از پياده رو رد ميشوم حرفهاي ركيك بشنوم منزجرم.وقتي كودكان نه وده ساله طرفم مي ايدند قدمهايم تند تر ميشود.وقتي چند جوان از مقابلم ترشوند،قلبم تند تند ميزند.شايد بيش از بيست بار باشد كه فاصله چوك سينما تا بيت الامان را پياده رفته ام وآمده ام اما نتوانسته ام انطور كه دلم ميخواهد به اطرافم بنگرم.به درخت ها كه خويشاوندم اند،به كودكاني كه پابرهنه بي پروا با آبي كه در گودالي كم عمق جمع شده دست وروي ميشويند، به گدايي گري كه حاشيه پياده رو نشسته وكودك زيبايش چند متر آنطرف تر، درست ميان پياده رو هراسان به عابران لب خشكي مينگرد كه از راست وچپش تر ميشوند... مدام به هشدارهايي فكر ميكنم كه از دوستان وهمكاران هراتي ام در تلويزيون شنيدم.
ناشيانه هراتي را با لحجه ام مي آميزم وچه زيركانه دكان داران ميفهمند وباز سرم كلاه ميرود.
اگرهر روز به اندازه يگ دوش يه ربعي آب داشته باشم، بالهايم را خيس كنم وخنكي را با تك تك سلولهايم حس كنم.هيچ چيز ديگر نميخواهم.
ديشب بعد افطار با اهنگ"آي ديده جانم ديده"از فرهاد دريا سنتي رقصيديم وبه حركات موزون وظريفي انديشيدم كه چقدر ميتواند بخنداندمان.ارام وزيبا روي نوك پنجه چپ،چرخ زدن وخنديدن وچاي وكشته وپسته.
بچه هاي Iom غمگين واز هم اكنون به فكر رفتند.
خاكباد وفقر وكم وكاستي،شلوغي انتخابات وتبليغات،پنجابي هاي رنگارنگ وموسيقي هندي،برقع وچادر رنگي،اينجا وطن من است...خدا كمك كن در ان با نشاط وسرزنده وپر اميد بمانم. تنها براي زنان وكودكان اين سرزمين، زنان مظلومي كه بزرگترين خاصيتشان زن بودنشان است وكودكان معصومي كه اكثرشان در كوچه وخيابان قد ميكشند وادامه زندگي پدرانشان را مشقت ميكشند.
اينجا همه چيز متفاوت است
پيش ازاین
پدرانمان
اهالي يك قريه بودند
٭فيركه شد
در سرزمين هاي متفاوت
پیدا شدیم
سرزميني كه تو پيدا شدي در آن
چسبيده به سرزميني بود كه مادر
مرا بار گرفت
وتو
چشمهايت شبيه من بود
مادرت را
شبيه من صدا ميزدي
حتي مثل من
غذا خوردن را
با دست شروع كرده بودي
وما يكديگر را
براي همين بهانه هاي كوچك خنده دار
دوست داشتيم
ولي حالا
قاره ات راهم دورتر كرده اي
با همان چشمها
وطرز غذا خوردن
کاش آنجا
كسي پيدا شود
كه چشمهايش
شبيه من باشد
وتورا
به همین بهانه هاي کوچک خنده دار
دوست بدارد