شيشه ي پنجره را باران شست
از دل تنگ من اما
چه كسي تقش تو را خواهد شست؟

نفیسه قشنگم....عزیز دلم..برای آهنگی که همیشه دوست داشتم وقالب قشنگی که انتخاب کردی میبوسمت....
گاه به این میرسم که بیشتر از انی که به فکر همه باشم...همه به فکر منند....الان توی کافی نتم وبه موسیقی که روی وبلاگم گذاشته ای گوش میدهم....موسیقی با شکوه وترانه ای دوست داشتنی...عزیز دلم...این موسیقی غمگین وشادم می کند...مرا به فکر میبرد ودل کوچکم را سرشار از دوست داشتن می کند.....
پریام 50 پسر دارد.پاریس زیباترین انان وهکتور شجاع ترین انان است..پیشگو میگوید... پاریس شوم خواهد بود وپدرش او را در کوه ״اید״ا رها میکند...هرا همسر زئوس،الهه اسمان وماه. افرودیت، الهه عشق وزیبایی واتنا، الهه حامی جنگجویان، نزدش می ایند و ازو میپرسند کدامینمان زیباتریم؟
پاریس افرودیته را میگوید وازان پس برای خود دو مخالف دارد...دو الهه قدرتمند.
وهمه چیز از دزدیدن هلن اغاز میشود..همسر زیبای منلاس پادشاه سپارت..وجنگ اغاز میشود
همیشه پای یک زن درمیان است
زیباوپر تامل...دیدگاهها، ارزشها واشکال مختلف عواطف.دید مردمان همر نسبت به زنان...عقاید وافکار مذهبی....زندگی ها وچرایی حکومت خدایان.........
اگر خدا خواست..عمری در پیش ووقتی باقی ...دستانم بعد کار یاری وچشمان خسته ام بردباری نمودند ...اندکی تامل در این موارد بسیار شایسته است.
وقت نکردم سال نو رو تبریک بگم....ببخشین
خدا برای همتان مبارک کنه!
خوشحالم...وباید برنامه ریزی های زیادی کنم..برای روزها وماههای بعد.
باز هم مینویسم...
منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربت است وبه شکر اندرش مزید نعمت...
والنتاین...عشق
شنبه والنتاین بود (جمله خبری)
گلچمن میگفت
دخترای کلاس از حالا هدیه گرفتند...مریم زنجیرش رو فروخته تا برای پیمان پلاک بگیره.....هنانه عطر گرفته و...
گلچمن اونارو یه مشت احمق میدونه...
حمید هم خوشحال هست...آخه زنگ خورش بیشتراز 118 شده...
جمیله هم داره میره تهران برای خرید... ٬ ولی عصر یا پاساژ رضا وصادقیه...
جمیله رو نمیدونم٬ من که عاشق نازی آبادم...آخرین بار که رفتم خرید.... البته به بهانه خرید ... یه جورایی گم شدن تو آدمها...زل زدن به رنگ لبوها که بخار ازشون بلنده و آب دهان رو راه می اندازه...دامنای کوتاه قشنگی که از دروپیکر مغازه ها آویزونه...مانکنهایی که دوست دارن با ادما اشتباهشون بگیری وادمایی که دوست دارند با مانکنا اشتباهشون بگیری...
واایستادن کناربساطی ها وبا خوشحالی هل دادن بقیه ...آقا! آقا! این روسری چنده ؟...قابل شما رو نداره آبجی...سه هزار تومن.
هوایی که برای نفس میکشی. مطمئن باش رفته تو ریه هزاران نفر وحالا هم که نوبت تو هس دخترک...
لعنت!...پر از آدمه ولی نمیتونی قاطیشون بشی.. وفکر که میکنم خیلی خنده داره... قدم زدن توجنوب شهر...بین آدمایی که بیشترشون هم سن وسال خودت هستند اما با نشاط وسرزنده... پیداست که در یک بعد ازظهرزمستانی وپس ازفارغ شدن از درس ومشق٬ بهترین لباس هاشو+ن رو پوشیدن وزدن بیرون. برای چند ربعی قدم زدن وهواخوری...پسرا با دوست دخترهاشان٬با فاصله ومحتاط...جای خوبیه٬ کسی متوجه ادم هست ونیست خودتی وخودت.
سرما گونه هام را سرخ سرخ میکنه. دیگه لازم نیست رژگونه بزنم تا کسی متوجه رنگ پریدگیم نشود. فوقش بشود٬ کسی اینجا مرا نمیشناسد. هیچ کس هیچ کس را نمیشناسد.تازه یشناسد!!. میزند خودش را ومیزنی به آن راه...
هیچی نمیخرم. شاید فقط یه مداد سرمه bell ارزان قیمت از یک لوازم ارایشی کوچیک که در ورودیش را بایک پارچه بزرگ پوشانده اند... لباس های زیرزنانه موجود است وپایین ترش ...رود آقایان ممنوع!!!.
اینجا ممکنه برای اولین بار وآخرین بار کسی رو ببینی.اینجا هرچیزی ببینم دلم می خواد...لواشک٬ لبو جوراب. عاشق خریدن جورابم. جورابی مچی بارنگای قشنگ با عروسکای پارچه ای که یه طرفش چسبیده ☺☻. یا لبشون طور طوری وپر از طرحای فانتزی ♣♥♪♫♠* ومنجوق پولک داره. جورابایی که مثل دستکش جای هر انگشت جداست وتا کشکک زانو میاد بالا.جورابای ابریشمی خیلی ظریف که رگای ابی پا وحنا اززیرش معلومه...وحنا٬ البته مادر جان گرفته. حتما در خانه داریم.
لاک ناخن. زرد٬قرمز٬سبز.لاکای اکلیلی که اگه روی زمینه یه لاک دیگه زده بشه ترکیب نازی به وجود میاره.گیره مو.اینجا بیشتر از هزار جور گیره مو میشه پیدا کرد وکش های قشنگ چهل گیس..
تنها چیزی که اینجا نداره کتاب هس. اینجا نقطه مقابل انقلاب هس.اینجا میتونم حداقل از یه خنزر پنزری یه بسته کش چهل گیس بگیرم..اینجا هرچی ببینم دلم می خواد...ولی تو انقلاب...هر چی دلم بخواد میبینم وهر چی ببینم دلم می خواد. پول همه چیزایی که دلم می خواد ندارم. کتابا خیلی گرون هستن...پس میبینم. تا دلم بخواد میبینم. به نمایندگی تمام اتتشاراتی ها سرک میکشم..پاساژ کتابای دسته دوم...دیوونه میشه ادم... تو نازی اباد هیچ کس رو نمیبینم ولی تو انقلاب .نه کسی رو میبینم نه گوشام چیزی میشنوه .
اخرش خسته ودر حالی که پاهام درد گرفته میرم اونطرف پل و منتظر واحد میشم وبه زور سعی میکنم یه سمبوسه رو تموم کنم.
فقط تو جاهای شلوغه که یه چیزایی رو خوب حس میکنم.به یه چیزای خیلی خاص فکر میکنم ..گاهی انقد میرم تو خودم که محکم میخورم به یکی وتازه متوجه میشم چقد سردمه.انگشتام یخ کرده وگوشام..کلاهم رو از تو کیفم در میارم ومیکشم روی سرم ودستکشای صورتی گلگلی که مادر جان خریده برایم دستم میکنم... غمگین میشم٬ اب دهنمو قورت میدم وقدمام رو تند تر میکنم...گره روسریم کج میشه موهام میره تو چشمم ولی حال کنارزدنشون رو ندارم...
بزرگترین حادثه زندگیت خودتی...بزرگترین مژده خودتی٬تنهایی خودتی..
زندگی خودتی...
زیبایی خودتی...
برگ کو چیک خزانزده خودتی
حوای عصیانگر تنها...حوای وحشی لجباز...حوای کوچک بهانه گیر...حوای فیلسوف...حوای رانده شده ازبهشت...خودتی٬حوای غمگین خودتی!...
اینا اخرین چیزایی بود که بهش فکر کردم ..وقتی گم شدم تو جمعیت.نازی اباد یا انقلاب...هیچ فرقی نمی کنه...نه زمانش نه مکانش....گاهی دلم می خواد کاملا دموکرات در زمان ومکان زندگی کنم...
فنچ هم خودتی...یه پرنده کوچیک قشنگ که سرشو میبره زیربالش و اگه نباشه یه چیزی ازهستی کم میشه...عجب فنچی...جدید ترین کلمه ای که از پسرهای خیابان خانه مان شنیده بودم وتا چند روز پیش فکر میکردم متلک تازه شان است .برای وادار کردن به جواب دادن .
این محیط ها٬ این جاهای شلوغ...غمگینم میکنه...سرمو میبرم تو کاپشنم ودلم می خواد آروم گریه کنم...
به یه دوست که خیلی دوستش دارم وازمن خواسته برم ورزش قول دادم بعدعیدبرم کلاس شنا وبدنسازی.برای تقویت روحیه خوب هست...شنا رو خیلی دوست دارم غوطه زدن توآب وشناور شدن روی سطح آب...
دلم میخواست یه خونه زیر آب داشتم...دیگه هیچ وقت نمیومدم بالا...هیچوقت.. . هیچوقت ...تو این دنیا خیلی ادم اذیت میشه وشاهد اذیت شدن خیلی هاست...یه خونه مرجانی که کفش از جلبکای سبز ابی پوشیده شده .بایه پنجره که تمام اقیانوس رو میشه ازش دید...با همه ماهیای بزرگ وکوچیکش. با همشون دوست میشدم..با نهنگا وکوسه ها٬... با ماهیای سرخ وزرد...باهم میرفتیم شنا...چرخ میزدم تو آب . به بچه قورباغه ها شنا یاد می دادم...به بچه لاک پشتا ...وهیچ وقت پامو خشکی نمیذاشتم. از اعمال انسانی هم اگه میخواستم چیزی رو یاد ماهیا بدم ...شاید...البته شاید ...بوسیدن رو یاد میدادم...
هفت شهر عشق را عطار گشت
ماهنوز اندر خم یک کوچه ایم
خوشبخی هیچ چیزی جز رضایت درونی از خود نیست
.خوشبختی درونی است
.خوشبخت تویی که میدانی از زندگی چه می خواهی وبرای رسیدن به اهدافت تلاش میکنی
.خوشبخت تویی که افسوس گذشته را نمی خوری ودر آینده ای موهوم فرو نمی روی
.خوشبخت تویی که قدر لحظاتت را میدانی
.خوشبخت تویی که در لحظه زندگی میکنی.
خوشبخت تویی که اگاهانه زندگی میکند
.خوشبخت تویی که مرگ را فهمیده ای
....
بچم نفامیدم چطور َد ای عمر رسیدم
″ پدر گفتما دیگه افتاب لب بامیم
″مادر گفتاستادم را هر وقت سوال پیچش میکنم در کلماتش غم است
.غمی سبک وقشنگ٬ مثل موهایی که رفته رفته جو گندمی میشود.1-
ماری چقدر سختی کشیدی.تو وهمسرت پیر٬برای چه؟ میتوانستی بانوی خانه پیر باشی نه همکارش...میتوانستی هر صیح موهایت را بیگودی کنی٬ ناخن هایت را لاک بزنی لباسی مناسب به بر کنی وبرای ناهار با دوستانت در جایی بی نظیر قرار بگذاری...پیر بوهای تند وتیز ازمایشگاه را تحمل می کرد.زمستان دستهایش یخ میزند که بزند...یخترکه میشد بی شال وکلاه میدوید دنبال زغال. وظیفه اش است چه اهمیت دارد؟ باشی یانباشی کنارش که توی دستهایش هاه ه ه کنی و فضای ازمایشگاه گرم وامید دهنده شود.توی ماه های بار داریت حتی
..میتوانستی تا لنگ ظهر توی تختت کش وقوس بروی.صبحانه ات را هم همانجا نوش جان کنی... بعد یک دستت را به شیوه سایر زنان باردار از کمر ودستی دیگر را روی شکمت بگذاری ولخ لخ کنان خود را به وان برسانی...وساعت ها بر انداز کنی چه تغییراتی کرده ای وبعد از خلق شاهکارت چه رژیمی اخذ کنی تا هیکلت شل ووارفته نشود ودوباره بتوانی با لباس های تنگ وچسبانت درمهمانی های شبانه پر رقص ونور مانور بدهی ولی نه...چرا؟در افتضاح ترین شرایط
... در خانه ات نان نداشتی به ابی تر کنی وبسم الله...زغال برای ازمایشگاه میخریدی وروز وشب سرت با پیر توی آن فرمول های لعنتی بود...از کجا معلوم که رادیوم کشف شود...گیرم که کشف شود...که چه؟عمرت را٬ زیباییت را٬ جوانیت را٬ تلف کردی که چه شود؟ که رادیوم کشف شود وبعد جانت را بگیرد
...به ارزویت هم رسیدی..........وای ماری
! ماری ماری ...تو چه خوشبخت بودی...هنوز زنده ای وبه زندگیت ادامه میدهی در کجا؟ در زندگی مردم ٬ درعلم زنده ای.تو خوشبخت بودی که وقتی رفتی زندگیت بعد از تو در زمین اغاز بسیار زندگی ها شد.مادر ثریا
...ثریا برای تقویت درسهایش روزی یکی دوساعت خانه مان می امد...عید پار با مادر رفتیم خانه شانشوهرش یک کارگر خیلی ساده است با یک دوچرخه زاغارت
.ده سالی میشود ازدواج کرده است...زندگی مجللی داشتند...البته چیزیست که به دلیل چشم وهم چشمی جزء لاینفک زندگی مهاجر افغان امروزست...بین تمام خانواده های افغان سمنان.ساده ترین زندگی را ما داریم یعنی پدر جانم ومادر...فرش های مدل قدیمی٬ پرده ها٬ تابلو ها ودر ودیواری بسیار ساده ومهاجر نما٬ فقط کمی متفاوت تر.این را هر وقت خانه کسی میرویم به وضوح حس میکنم.مادر ثریا حسابی سنگ تمام گذاشت
...اجیل وشکلات وشیرینی بود که طبق طبق می امد..فرزند سومش هم تازه پیدا شده بود....مادر ثریا زنی زیبا٬ سفید رو وبا ابروهای هشت...مدام حرف میزد وتعارف میکرد.سر درددلش که باز شد به مادر جان گفت″ دیشب غلام حسین را بردیم بیمارستان.مریضی اش که عود میکند انگار دیوانه میشود خدا نکند کسی دم دستش باشد..یا کسی جوابش را بدهد...گاهی هم که بد خو نمیشود صرع میکند٬دهانش کف میکند وساعت ها میلرزد″مادر برای همدردی گفت
″ بیچاره٬ هیچ چیز بدتر از صرع نیست″...″نه! صرع بهتر است ... خودش فقط اذیت میشود... به ما که کاری ندارد″
از ان روز به بعد هرگز نتوانستم آن احترام درونی همیشگی را به مادر ثریا داشته باشم
...او خوشبخت است؟انیشتن
! درود بر تو...از مدرسه بیرونت کردند. گفتند خنگی وچیزی نمیفهمی...مادر جانت معلمت شد...تا نیمه عمر برای لقمه ای نان حتی٬ کم می آوردی...بعد ها عمرو وقتت چنان با علم وهدفت گره خورد که نتانستی از زندگی خانوادگیت جدا کنی وهرگز با همسرانت که هر کدام به دلیلی...شهرت یا هر چیز دیگر مدتی با تو زندگی وبعد دلزده شدند٬ زندگی پایداری نداشتی...با آن ظاهر شلخته ات...تمام زندگیت سختی وکار وکار ورنج بود....راه رسیدن به هدف چقدر طاقت فرساست..وقتی به هدف رسیدی...انگار نرسیدی... راه انقدرتو را ابدیده کرد وروحت را ساخته بود که نه سوت زدی نه جو گرفت وخودت را گم کردی..نه به غرورت اضافه ونه از انسانیتت کم شد...
بعد از فاجعه هیروشیما گفتی
″اگر میدانستم انها به اینجا خواهند رسید کفاش میشدم″تو گفته بودی
...چیزهایی هستند که ارزش آن را دارند که باورشان کنیم ومن به برادری میان انسانها معتقدم...روحت شاد...ان دنیا امدم حتما چای وبیسکویتی مهمانت خواهم شد انیشتن″بزرگی گفته است اسلام را همین محرم وصفر است که زنده نگه داشته
...مردم همه چیز را فراموش میکنند.حمیدمان که که گاهی نیم ساعت جلوی اینه موهایش را اتو میکند وبرایش بیلیارد خیلی مهم تر از چیزهای دیگر است٬ سه شب اخر را در مسجد مانده بود.جارو کرده بود.سیب زمینی پوست گرفته بود وروی زمین خوابیده بود...تو امام بودی
.میدانستی شهید میشوی.میدانستی خاندانت به اسارت میروند...میدانستی...میدانستی...چرا میدانستی؟تو میدانستی سعادت چیست
...خوشبختی کدام است
گفتی
...حتی اگر دین ندارید در دنیایتان ازاده باشید...تو سعادتمند ترین مردمان روی زمین بودی..
.
.
دو داستانم را هنوز پاک نویس نکرده ام.
نامه ای که نوشته ام نیمه کاره است.
شعر هایی که در ذهنم چرخ میزند را معطل گذاشته ام.
کتاب هایی که باید بخوانمشان.
....
بدرود
اعتراف
خدا مي گويد...خوب باشيد يكديگر را دوست داشته باشيد وكسي را اذيت نكنيد...
ولي هركس در زندگيش كارهايي ميكند كه ممكن است باعث ازار كسي شود ...گاهي بعضي از اين گناهان به قدري سنگين هستند كه هيچ وقت از دست وجدانمان رهايي نداريم...حتي ممكن است كسي نداند كه چه كاري كرده ايم٬ ولي خودمان ميدانيم وكمترين اثرش اين است كه از خودمان بدمان بيايد ..
ترم چهارم بوديم وسه واحد حشره شناسي داشتيم...انواع پروانه هاي زيباي اتاله شده..لاروهاي گوشتي داخل الكل..خرچنگ٬ مار، يك جنين انواع سوسكها وملخ ها وهرقسم حشره اي كه ديده بوديم يا نبوديم در ازمايشگاه فراوان بود...در ويترينهاي شيشه اي قشنگ...هر جلسه يگ حشره را كه تئوريش را خوانده وسيكل زندگيش را مطالعه كرده بوديم بيرون كشيده واناتومي اش را ترسيم ميكرديم...
نزديك عيد كه شد ..استاد از هرگروه خواست چهل نوع حشره جمع كرده... اتاله وبه ازمايشگاه بياورد... همراه استاد پشت ساختمان دانشكده رفتيم...ميثم واستاد برايمان به تعداد، شيشه مرباي خالي گذاشته وبه ترتيب داخل هركدام سيانور، پوشال وگچ ريختند..ما با ماسك ودستكش در فاصله دورتري ايستاده بوديم...باد مي امد واستاد به دخترها گفته بود شما نزديك نياييد٬ خطرناك است...باهمه اينها بعدش به ما نفري يك ليوان شير دادند تا كسي مسموم نشده باشد ...
هركداممان امضا داديم وبا يك شيشه سيانور اماده شده وتور حشره گيري براي تعطيلات به خانه هايمان رفتيم...
بايد اول حشره را داخل شيشه مي انداختيم٬ حشره ظرف يك دقيقه دست وپايش را باز كرده وخشك ميشد....... بعد بايد حشره هارا سريع در اورده ..سوزن هاي بزرگ را توي تنشان ميكرديم وبه يونيليت ميزديم...
اولين بار يك سوسك قرمز درشت را توي شيشه انداختم ...تا اخرين روز تعطيلات عيد تقريبا از هر بد وبلايي يك چيز جمع كرده بودم ... براي تزيين گوشه مجموعه ام ٬ شاگردان گلچمن برايم يك كژدم اورده بودند...ديگر انقدر فرز شده بودم كه گاهي كه حشره نيم دقيقه بيشتر طول نمي كشيد تا خشك شود٬ درش در اورده ...سوزن را توي تنش كرده وبه يونوليت ميچسباندم.....
ان شب نفيسه صدايم كرد كه توي حياط يك سوسك متفاوت است..باهم رفتيم سروقتش...از آن سوسكهاي سياه با پوست سفت وبراق بود...به هزار زحمت گرفتيمش...ديگر چندشم از سوسكها كمتر شده بود....البته هنوز كه هنوز است از هيچ چيز به اندازه سوسك نميترسم...هيچ چيز وحشتناكتر از آن نيست كه يك سوسك به سويم پرواز كند...فقط خدا ميداند چقدر جيغ ميكشم...شب به خوابم هم ميايد...البته عنايت وحميد هم از سوسك ميترسند...عنايت حاضر است هر كاري بكند ولي سوسك نكشد ..ميگويد ادم وقتي با دمپايي ميزند روي سوسك...يك صداي له شدن خفيفي ميشنود كه وحشتناك است...
سوسك را انداختم داخل شيشه ودرش را بستم...دست وپايش را كه باز كرد...درش اورده سوزن زده وبه يونوليت چسباندمش....مجموعه ام كامل شده بود آن شب خيلي خوشحال بودم...
اما فردايش...
سراغ صفحه يونوليت كه اوردم تا به همه نشان دهم كه چه چيزهايي جمع كرده ام
سرجايم خشك شدم....سوسك بي گناه انقدر تقلا كرده وبا پاهايش يونوليت را كنده بود كه به اندازه جثه اش يونوليت در زيرش خالي شده بود وبعد انگار مرده بود...حتي جرات نكردم سوزن را از بدنش بيرون بكشم...هرچند ديگر فرقي نمي كرد...او مرده بود....نتوانستم جلوي خودم را بگيرم همانجا زانوهايم را بغل كرده وشروع كردم به گريه...او خيلي درد كشيده بود...اگر حشرات دستگاه گردش خون داشتند...يونوليت سرخ سرخ ميشد...آيا به زبان خودش به من فحش هم داده بود..خدا هم ديده كه سوسكش تا صبح چقدر تقلا كرده ...واينكه چگونه بايد اين كارم را جبران كنم... گلچمن وجميله ونفيسه دلداريم دادند. گفتند كه عيب ندارد...ومدت بي جان شدن سوسك با بقيه فرق داشته...
چهار سال گذشته است...ومن بزگ شده ام...تجربه هاي زيادي پيدا كرده ام ...با انسانهاي زيادي اشنا شده ام....ودنيايم خيلي بزرگ وناپيدا شده..
.ولي هنوز گاهي خواب ان سوسك را ميبينم كه دست پا زده ويونوليت زيرش را خالي كرده ...ونميدانم بايد چكاركنم تا اين كار وحشتناكم را فراموش كنم...حداقل ديگر خوابش را نبينم....
از دوستانم عزيزم...شهرزاد وزبيده اكبر.. معصومه احمدي ...زكريا راحل...الياس علوي...كاكه تيغون...ومحمد صادق دهقان...دعوت ميكنم به اعتراف
هرگز نميشود قد رعناي تورا
در خبر هاي داغ روزنامه پيچيد
روي كفه ترازو گذاشت
چرتكه انداخت
وبه واحد پول مشتري
اسكناس هاي مچاله گرفت
حتي شمردنت
كارآساني نيست
وعقل هيچ زيبا رويي
به تو قد نميدهد
نشان به همان نشان كه تابستان ها را
كش ميدهي به چله هاي پر بگو بخند
ولطف خنده هاي بي بي را
به سراشيب دنياي آن لاينمان
باز ميگرداني
ما احترام مي گذاريم
به تمام بزرگترها
حتي بزرگترهايي كه به ما ياد ندادند
مكان فرضي دستهايمان
چيزي وراي تصور چپ راست ميشود
ولي ِ لي ِ
همان شكل دخترانه جنگ است
تا مرزهاي شهوت سنگ ها وموشك ها
چيزهايي كه نميبينم
نميدانم
ولي شانه هاي جهانم را
ميلرزاند
گونه هايت را
شور مي كند
وتاريخ هاي بد شكوم
فصل را عوض ميكند
تمدن ها
از كنار لبخند تو آغاز شدند
وگندمزار
بي نگاهت به خوشه نرفت
نگران نباش
به تخمين رسيدن هرگل
باغ امسال
محصول خوبي ميدهد
يا ميتوانم به بانوي شايسته امسال بگويم
گيسوانش را بتراشد
بازار سهام
به دست ما مي افتد
حسابم را
پر ميكنم
وكودكانم را
از يتيم خانه هاي جهان
خيابان ها
مزارع تنباكو
به خانه مي آورم
نگران نباش
شهر را
مثل كف دست ميشناسم
مسافر خانه اي كه تو دراني
بايد انتهاي همين خيابان باشد
وتو پشت پنجره
با سفارش چاي سبز وسياه
منتظر
درست انتهاي همين خيابان
سمت راست
يا چپ
