تبليغاتX
الف لام میم


الف لام میم

ادبي



اگربهار بیاید

 ترانه ها خواهم خواند

ترا نه های خوش

عاشقانه خواهم خواند

 

هوا دلکش ومطبوع شده٬ درخت انجیرحویلی٬ هنوز جوانه نزده ولی تا حمل بالغ تر میشود پوستش ترک می خورد وجوانه های کوچک نازک٬ روی شاخه های یکساله اش پیدا خواهد شد هوا انقدر خوب است که دیگر برای بیرون رفتن وسرکارجز مانتوی ساده ام لباس گرمی نمی پوشم. مادر وگلچمن ونفیسه وجمیله٬ خانه راحسابی رفت وروب کرده اند٬ پرده ها وفرش ها شسته وتمیز٬ انقدر که می ترسم اگر پاهای برهنه ام را روی گلهای فرش بگذارم وقدمکی بردارم٬ پژمرده شوند. نفیسه پنجره ها وشیشه ها را انقدر ساییده است که نفس پنجره ها را می شود شنید. گل ها هم خیلی خوشحالند٬ پیچک حسابی قدکشیده و سه مترپرانحنا را به سمت سقف٬ پیش رفته است.حسن یوسفها هم تازه به گلدان های جدیدشان خوگرفته اند. حسن یوسفها با برگ های نازک ومخملیشان حساس ونازند وبا هر بی توجهی زود قهر می کنند وپزمرده می شوند

در پاکیزگی ورفت وروب به خاطر امتحان مستری ام نتوانستم انطور که باید٬ کمک کنم .مصاحبه ام را دکترخسروی انجام دادند٬سه سوال مطرح شد٬ تفهیمی وتحلیلی وایشان با توجه به نظر خوبی که در مصاحبه قبلی٬ با ایشان داشتم تایید کردند که می توانم از اول سنبله درسهایم را شروع کنم فراوان هم متذکر شدند که باید به دو زبان عربی وانگلیسی تسلط کامل داشته باشم. چقدر التهاب داشتم وچقدر زود تمام شد. دانشگاه٬ تهران است ومخصوص خارجی ها٬ عرب٬ افغان٬ امریکایی افریقایی و...محیط دانشگاه هم کوچک وبسیار منضبط است وهر کس فقط حواسش به خودش است وبس٬ البته جز پسران افغان که در طول مدتی که مصاحبه می دادم٬ چندبارچندبار از مقابل در٬ رد می شدند ومصاحبه که تمام شد وحرفهای دکتر را شنیدند٬ مثل انکه خیالشان راحت شده باشد غیبشان زد

خیلی خوشحالم خوشحال وراضی عده ای برایم ارزوی دکترا کردند وعده ای موفقیت در این مقطع

عنایت وجمیله هم امسال لیسانسشان را خواهند گرفت ونفیسه هم امسال وارد دانشگاه خواهد شد می خواهد ژورنالیست شود البته جسارت وذکاوتش را هم  دارد

حمل که بیاید٬ بهارکه شود٬ هفتمین روز بهار٬یکسال بزرگترخواهم شد٬ یکسال رسیده وجوان تر می خواهم و باید٬ دختری مستقل وخودساخته باشم٬ ازاد وبی نیاز٬با دکترین خودم زندگی کنم با مردمم ودروطنم٬ وطنی که دوسال اول زندگیم انجاست٬ وطنی که هرات دارد٬ مزار وقندهار دارد هلمند وکابل دارد٬ ارزگان دارد٬کوهها وطبیعت بکر ووحشی اش دیوانه کننده است .چشم هایم را٬ دران بروی دنیا گشودم وروی خاکش ایستادن اموختم ونیفتادن٬ افتادن وگریه کردن ٬گریه کردن ودوباره ایستادن وامسال که بیایدبیست و پنج سال را٬ کامل خواهم کرد. رشد را درخود٬ حس می کنم٬ جوانه زدن را٬ هیچ چیز به اندازه اموختن٬ راضی ام نمی کند.موسیقی وشعر٬ نوشتن و فکر کردن.

حمل که بیاید درخود٬ قد میکشم٬ یکسال زیباتر میشوم٬ روی ساقه های تردم خواهم ایستاد٬ ساقه های استوار ومنعطفم وزمین وادمهایش را٬ تمدن وتاریخش را یکسال کوچکتر خواهم کرد

و اه! یکسال هم پدرجانم ومادرم٬ چروک های صورتشان عمیق تر خواهد شد وشاید باز چروکی کوچک روی پیشانی مادر٬ پیدایش شود٬ چروکی به اندازهی نگرانی هایش به اندازه قد کشیدن هایم به اندازه مادر بودن٬ با ارزش وبه اندازه زن بودن٬ با اهمیت

. اینجا ٬همه چیزم را باخود دارم. پدر ومادر جانم را دارم٬ برادران وخواهرانم را٬ الفبایم را لهجه وهویتم را٬ ولی دوچیز مانده است٬ عشقم٬ که عشق فقط انجاست. زندگیم٬ که زندگی فقط انجاست والفبایم وقلبم که امسال که بیاید بیست وپنج سال دلتنگ ترخواهد شد٬ بی تاب تر

 

چشمان مرا

 به بلخ زیبا ببرید

دستان مرا

به لمس بابا ببرید

خاکستر داغ٬ قلب هجرت زده ام

برسینه ی٬ داغدار بکوا ببرید

یا پیکرمن

 روان امو سازید

یا روح مرا

به جسم دریا ببرید

سوز جگر٬ نشسته در خونم را

بر مشهد٬ قندهار بی ما ببرید

خشت وگل وسنگ٬ از استخوانم سازید

بر ساختن٬ کابل فردا ببرید

صد بوسه عاشقانه از لب هایم

بر گونه ی زرد چمن بی ما ببرید

نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 17:10 توسط فاطمه روشن| |

 

 زبان ما...

 

مادرجانم بنفشه نام دارد.بنفشه نام فارسی یک گل است.این گل موطنی ندارد٬ بهار کی می شود ٬باغبان ها با مشتی خاک چسبیده به ریشه٬ بنفشه های نحیف بی تجربه رادر جعبه های کوچک به پارک ها وبولوار ها می برند وبه زمین خدا پیوند می زنند.بنفشه های کوچک با گلبرگ های ظریف وساقه های تردشان فرصت زیادی برای زندگی ندارند.

پدر جانم افغان است٬ هزاره ومادر جانم نیز. مادر می گوید:" تولد سختی داشتی فکر نمی کردم زنده بمانم".پدر کلانم نامم را "فرخ جما ل" گذاشت که بعدها بی خویی های شبانه روز٬ نامم را گرداند وفاطمه شدم. از ان به بعد همیشه فاطمه ام درهر زمانی ومکانی٬ درهر کشوری که باشم شب یا روز هم فرقی نمی کند٬ همیشه فطمه ام.

زبان ما فارسی دری است. پدر ومادرجانم با لهجه هزارگی در خانه حرف می زنند.من وپنج خواهر وبرادرم٬ گلچمن٬ جمیله٬ نفیسه٬ حمید وعنایت هم در خانه با زبان فارسی دری ولهجه خودمان حرف می زنیم٬ البته گاهی امیخته با برخی واژه های فارسی مرسوم در ایران ٬که کاریش نمی شود کرد وبه نظرمن٬ بد هم نیست. بعضی وقت ها کلماتی که در فارسی مرسوم ایران پاسخگوی بعضی نیاز های بیا نیمان است در فارسی دری یافت نمیشود٬.البته همیشه اینطور نیست.عنایت معتقد است که دری ذات پویا وزنده ای دارد و دایره لغات ان نباید محدود به کلمات شناخته شده ای باشد که هر روزهزاران بار٬ درکوچه بازارمی شنویم واین٬ به کار٬ دقت٬ مطالعه ودلسوزی وپشتکارهرفارسی زبان وزبان شناسان متعهد درهر کشورفارسی زبان٬ احتیاج دارد. او می گوید٬ فارسی دری ٬خصوصأ در این زمان٬ احتیاج به رشد وشکوفایی دارد چراکه انسانها با ورود به هرعصری٬ احتیاج به لغات وواژه هایی خاص برای بیانشان دارند وفکر که می کنم می بینم درست می گوید ما هیچ زبان شناساس افغانی نمی شناسیم.چه برسد که در این زمینه کاری یا تحقیقی انجام داده باشند.

حمید کوچکترین برادرم٬ زبان ولهجه مان را خوب حرف می زند که گاهی برایش امتیاز بزرگی محسوب می شود.هر کسی به خانه ما بیاید٬ می فهمد که افغان هستیم. ازحجم لغات اشنا٬ ازنوع لباس پوشیدن ٬غذاها وحتی برخوردها ورفتارمان از لهجه مان ٬از نحوه احترام به بزرگتر٬علم وهنر دوستی

وقتی در خیابان٬ بانک٬ سوپرمارکت یا دانشگاه هستم با دوستان ایرانیم به زبان فارسی معیار ایران حرف می زنیم٬ چون فقط با این شیوه است که می توانم در دنیایشان جایی برای خودم باز کنم وخود را به طور موقت٬ جزئی از زیست جهانی حس کنم که برای داشتن یک تعامل دو یا چتد جانبه موفق٬ ورود به ان الزامی است ومرا در داشته های مشترکشان شریک می کند٬ تا در موضعی همسان٬ صحبتی منطقی ودوستانه داشته باشیم.هرچند با کمی تفاوت٬ ولی زبانی یکسان پیوندمان می دهد

 وقتی با دوستان افغانم تاجیک٬ هزاره٬ پشتو وازبک... هستیم به یک زبان صحبت می کنیم هر چند با لهجه های متفاوت که گاهی تن صدایمان رابا هارمونی خاصی تغییر می دهد و رایزینگ وفالینگ های هرهجا را سازگارهمان لهجه می کند٬ .ولی باز زبانمان فارسی است وخوب یکدیگر را می فهمیم .گاهی ناخوداگاه دنبال واژه می گردیم وبه پراندن برخی واژه های بومی فارسی ایران به همان شکلش عادت کرده ایم

ما افغان ها تفاوتهای زیبایی داریم. از تفاوت در قومیت گرفته تا تفاوت در فکر کردن واداب ورسوم هایمان٬ طرز لباس پوشیدن٬ غذا خوردن٬ حتی حالات وحرکات اعضای دست و صورت

با توجه به لهجه هامان فرق می کند. مهمانی دادن ها و نوع تعارف کردن هایمان وتفاوت های بسیارظریف ومقبول تر٬ درحریم های شخصی وخانوادگیمان٬ مثل تفاوت های ریز زنانمان

 در ارایشهای سنتی٬ طرز مداد کشیدن٬ خال گذاشتن٬ حتی تعداد خالها وجایشان در صورت گذاشتم نگینهای زیبا در گوش یا بینی.ویاحتی لالایی ها وافسانه هایمان که زمستان های سرد وخشن را قابل تحمل می کند ونواسه های دختر وپسر را٬ پا در تنور گرم دراز٬ گرد پدر کلان ها جمع می کند وتا پاسی از شب به رویا میبرد

لهجه یعنی٬ در خانه ای هستی درحریم خصوصی ات٬ ولایتت وزبان یعنی اقتدار٬ توانایی پیوند دادن تمام تفاوت ها٬ خردمندی اتصال تکه های پازل برای یکی شدن٬ به گونه ای که در تمامی این تفاوت ها شریکمان می کند واین احساس را به ما منتقل می کند که این تفاوت ها خارج از ما نیست. درخودمان است٬ دوستشان داریم ٬عاشق تفاوتهایمان هستیم.

 تا بمانیم وبا هزارانی مانندخود زندگی کنیم وعاشق هم نوع وهم وطنمان باشیم.برای ارزوها وارمان های مشترکمان مبارزه وتلاش کنیم.چرا که همه ما

دری نگاه می کنیم

دری ارزوهای مشترک داریم

دری زندگی می کنیم

 دری عاشق می شویم

دری گریه می کنیم ومی خندیم

دری می رقصیم

و

فارسی می میریم

فارسی در حرکتیم

فارسی مبارزه می کنیم

وفارسی...

هوشنگ گلشیری می گوید"رنگینی زبان ادبیات افغان زبان فارسی ما را٬ غنی تر می کند" زبان فارسی٬ زنده٬ پویا٬ مقتدرومقبول درتاجیکستان به گونه ای زیبا٬ متناسب با زندگی وروح ان مردم ٬خود را می نماید.در ایران به شکلی دیگر رنگ می گیرد ودر افغتنستان به قسم مقبولتر روح می پذیرد.فارسی٬ هرکجا با شد٬ فارسی است. مهربان است زبان مادری است٬ با مردم هر کشور فارسی زبان٬ هرقوم وهر مسلک٬ به شکلی انس میگیرد وسازگار می شود.

وچه ظلمی به خودمان می کنیم اگرزبانی را که در روح وجان وهستیمان ریشه دوانده٬ سبزمان کرده٬ برگ وبار ومیوه مان داده٬ تکه پاره اش کنیم. جزئی از ان را از خود وجزئی دیگرش را بیگانه پنداریم.

 وچه بی انصافی وبیدادست در حق زبان فارسی اگر به جای هرس کردن شاخه هایش که ستبرش کند. بیل زدن خاکش تا ریشه بدواند. بیاییم وهر کداممان یک شاخه اش را بشکنیم وبگوییم این شاخه ازمن وان شاخه از توست.درختمان زرد وبیمارمی شود٬ تنک می شود وریشه اش می خشکد.

فارسی با کسی نمی جنگد٬زبان صلح است.اقیانوس است وما افغان ها هم٬ همه مثل هم نیستیم. ما با افرادی چون وزیر فرهنگمان مخالفیم. ما همه اقیانوس را ازماست٬ می خواهیم وبرای ارضای خود خواهی هایمان٬ درآن به دنبال یک دریاچه گک٬ سرگردان نمی شویم.ماتمام فارسی را می خواهیم همه اش را انطورکه هست  وخواهد ماند

 

 

 

 

 

                                                            

نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 13:20 توسط فاطمه روشن| |


Design By : Night Skin