تبليغاتX
الف لام میم - ولنتاین


الف لام میم

ادبي



منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربت است وبه شکر اندرش مزید نعمت...

 والنتاین...عشق

 شنبه والنتاین بود (جمله خبری)

گلچمن میگفت

دخترای کلاس از حالا هدیه گرفتند...مریم زنجیرش رو فروخته تا برای پیمان پلاک بگیره.....هنانه عطر گرفته و...

گلچمن اونارو یه مشت احمق میدونه...

حمید هم خوشحال هست...آخه زنگ خورش بیشتراز  118 شده...

جمیله هم داره میره تهران برای خرید... ٬ ولی عصر یا پاساژ رضا وصادقیه...

 جمیله رو نمیدونم٬ من که عاشق نازی آبادم...آخرین بار که رفتم خرید.... البته به بهانه خرید ... یه جورایی گم شدن تو آدمها...زل زدن به رنگ لبوها که بخار ازشون بلنده و آب دهان رو راه می اندازه...دامنای کوتاه قشنگی که از دروپیکر مغازه ها آویزونه...مانکنهایی که دوست دارن با ادما اشتباهشون بگیری وادمایی که دوست دارند با مانکنا اشتباهشون بگیری...

واایستادن کناربساطی ها وبا خوشحالی هل دادن بقیه ...آقا! آقا! این روسری چنده ؟...قابل شما رو نداره آبجی...سه هزار تومن.

هوایی که برای نفس میکشی. مطمئن باش رفته تو ریه هزاران نفر وحالا هم که نوبت تو هس دخترک...

 لعنت!...پر از آدمه ولی نمیتونی قاطیشون بشی.. وفکر که میکنم خیلی خنده داره... قدم زدن توجنوب شهر...بین آدمایی که بیشترشون هم سن وسال خودت هستند اما با نشاط وسرزنده... پیداست که در یک بعد ازظهرزمستانی وپس ازفارغ شدن از درس ومشق٬ بهترین لباس هاشو+ن رو پوشیدن وزدن بیرون. برای چند ربعی قدم زدن وهواخوری...پسرا با دوست دخترهاشان٬با فاصله ومحتاط...جای خوبیه٬ کسی متوجه ادم هست ونیست خودتی وخودت.

 سرما گونه هام را سرخ سرخ میکنه. دیگه لازم نیست رژگونه بزنم تا کسی متوجه رنگ پریدگیم نشود. فوقش بشود٬ کسی اینجا مرا نمیشناسد. هیچ کس هیچ کس را نمیشناسد.تازه یشناسد!!. میزند خودش را ومیزنی به آن راه...

هیچی نمیخرم. شاید فقط یه مداد سرمه bell ارزان قیمت از یک لوازم ارایشی کوچیک که در ورودیش را بایک پارچه بزرگ پوشانده اند... لباس های زیرزنانه موجود است وپایین ترش ...رود آقایان ممنوع!!!.

اینجا ممکنه برای اولین بار وآخرین بار کسی رو ببینی.اینجا هرچیزی ببینم دلم می خواد...لواشک٬ لبو جوراب. عاشق خریدن جورابم. جورابی مچی بارنگای قشنگ با عروسکای پارچه ای که یه طرفش چسبیده . یا لبشون طور طوری وپر از طرحای فانتزی ♠* ومنجوق پولک داره. جورابایی که مثل دستکش جای هر انگشت جداست وتا کشکک زانو میاد بالا.جورابای ابریشمی خیلی ظریف که رگای ابی پا وحنا اززیرش معلومه...وحنا٬ البته مادر جان گرفته. حتما در خانه داریم.

لاک ناخن. زرد٬قرمز٬سبز.لاکای اکلیلی که اگه روی زمینه یه لاک دیگه زده بشه ترکیب نازی به وجود میاره.گیره  مو.اینجا بیشتر از هزار جور گیره مو میشه پیدا کرد وکش های قشنگ چهل گیس..

تنها چیزی که اینجا نداره کتاب هس. اینجا نقطه مقابل انقلاب هس.اینجا میتونم حداقل از یه خنزر پنزری یه بسته کش چهل گیس بگیرم..اینجا هرچی ببینم دلم می خواد...ولی تو انقلاب...هر چی دلم بخواد میبینم وهر چی ببینم دلم می خواد. پول همه چیزایی که دلم می خواد ندارم. کتابا خیلی گرون هستن...پس میبینم. تا دلم بخواد میبینم. به نمایندگی تمام اتتشاراتی ها سرک میکشم..پاساژ کتابای دسته دوم...دیوونه میشه ادم... تو نازی اباد هیچ کس رو نمیبینم ولی تو انقلاب .نه کسی رو میبینم نه گوشام چیزی میشنوه .

اخرش خسته ودر حالی که پاهام درد گرفته میرم اونطرف پل و منتظر واحد میشم وبه زور سعی میکنم یه سمبوسه رو تموم کنم.

فقط تو جاهای شلوغه که یه چیزایی رو خوب حس میکنم.به یه چیزای خیلی خاص فکر میکنم ..گاهی انقد میرم تو خودم که محکم میخورم به یکی وتازه متوجه میشم چقد سردمه.انگشتام یخ کرده وگوشام..کلاهم رو از تو کیفم در میارم ومیکشم روی سرم ودستکشای صورتی گلگلی که مادر جان خریده برایم دستم میکنم... غمگین میشم٬ اب دهنمو قورت میدم وقدمام رو تند تر میکنم...گره روسریم کج میشه موهام میره تو چشمم ولی حال کنارزدنشون رو ندارم...

بزرگترین حادثه زندگیت خودتی...بزرگترین مژده خودتی٬تنهایی خودتی..

زندگی خودتی...

زیبایی خودتی...

برگ کو چیک خزانزده خودتی

حوای عصیانگر تنها...حوای وحشی لجباز...حوای کوچک بهانه گیر...حوای فیلسوف...حوای رانده شده ازبهشت...خودتی٬حوای غمگین خودتی!...

اینا اخرین چیزایی بود که بهش فکر کردم ..وقتی گم شدم تو جمعیت.نازی اباد یا انقلاب...هیچ فرقی نمی کنه...نه زمانش نه مکانش....گاهی دلم می خواد کاملا دموکرات در زمان ومکان زندگی کنم...

فنچ هم خودتی...یه پرنده کوچیک قشنگ که سرشو میبره زیربالش و اگه نباشه یه چیزی ازهستی کم میشه...عجب فنچی...جدید ترین کلمه ای که از پسرهای خیابان خانه مان شنیده بودم وتا چند روز پیش فکر میکردم متلک تازه شان است .برای وادار کردن به جواب دادن .

این محیط ها٬ این جاهای شلوغ...غمگینم میکنه...سرمو میبرم تو کاپشنم ودلم می خواد آروم گریه کنم...

به یه دوست که خیلی دوستش دارم وازمن خواسته برم ورزش قول دادم بعدعیدبرم کلاس شنا وبدنسازی.برای تقویت روحیه خوب هست...شنا رو خیلی دوست دارم غوطه زدن توآب وشناور شدن روی سطح آب... 

دلم میخواست یه خونه زیر آب داشتم...دیگه هیچ وقت نمیومدم بالا...هیچوقت.. . هیچوقت ...تو این دنیا خیلی ادم اذیت میشه وشاهد اذیت شدن خیلی هاست...یه خونه مرجانی  که کفش از جلبکای سبز ابی پوشیده شده .بایه پنجره که تمام اقیانوس رو میشه ازش دید...با همه ماهیای بزرگ وکوچیکش. با همشون دوست میشدم..با نهنگا وکوسه ها٬... با ماهیای سرخ وزرد...باهم میرفتیم شنا...چرخ میزدم تو آب . به بچه قورباغه ها شنا یاد می دادم...به بچه لاک پشتا ...وهیچ وقت  پامو خشکی نمیذاشتم. از اعمال انسانی هم اگه میخواستم چیزی رو یاد ماهیا بدم ...شاید...البته شاید ...بوسیدن رو یاد میدادم...

 هفت شهر عشق را عطار گشت

ماهنوز اندر خم یک کوچه ایم

 

 

نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 17:26 توسط فاطمه روشن| |


Design By : Night Skin